مثل تو نديدم هيچكجا مشرقي دختر...!
به نام جدا کننده ی حق و باطل... سلام! خیلی دلم می خواد آپ کنم. خیلی زیاد... اما متاسفانه تراکم شدید امتحانا اصلا این اجازه رو بهم نمیده... از شنبه ی هفته ی دیگه تا دو هفته بعدش به طور فشرده امتحان دارم... شرمنده اگه بهتون سر نمی زنم و بی خبرتون می ذارم... ببخشید... بر میگردم! بعد از امتحانا با یه آپ درست و حسابی و یه عالمه حرف برمیگردم... پ.ن ۱: دیگه حالم از این پ.ن ۲: امام صادق (ع): راست بگویید!!! (عین حدیثه! امام صادق حتی اسم دروغ رو هم نیاوردن...) وای بر ما... پ.ن ۳: از ماست که بر ماست... پ.ن ۴: سکوتم از رضایت نیست... دلم اهل شکایت نیست... پ.ن ۵: تسلیت به خاطر همه ی چیزایی که اتفاق افتاده و قراره در آینده ادامه داشته باشه... تسلیت به خاطر درسایی که از تاریخ نمی گیریم... تسلیت به خاطر اینکه روح پ.ن ۶: هر سیاهی سیاهی مطلق نیست و هر سفیدی سفیدی مطلق نیست... خدانگهدار...
به نام سازنده ی روزهای ویران! شعرانه من از جایی سخن گویم که آرامش در آن حکم طلا دارد سپیدی با سیاهی فرق چندانی میان مردمان آن ندارد در این جا صحبت از علم و مدرنیته زیاد است ولی افسوس! پشت این همه فریاد، تحجرها نهان است محلی که از آن سادگی، آسودگی پر زد تمام حرف ها را یک معلم با مداد قرمزش خط زد! زمینی که صدای دسته ی صدها کلاغ، با یک مترسک می شود محکوم طنین بی کسی ها می رسد تنها به یک بوم مکانی که در آن حرف از نفس، یک قفس دارد به همراه میان آسمان آبی روشن، هزاران ناله با هم می شود یک راه راه، خالی از دم ظلم و ستم می شود راهی به سوی نور نور را هم نابحقان می کنندش همچو گور!
نرگسی 3/7/1388 سلام! خوبید؟ خوبم! چون که خوبید، خوبم! خیلی وقته نبودم! می دونم. الانم نمی تونم خیلی باشم! یعنی زیاد نمی تونم کامنت جواب بدم و بیشتر شرمنده تون میشم. درسا زیاده و وقت کم. همین که آپ می کنم هم به خواهش یکی از عزیزترین ها بود. تو این مدت که نبودم، قصد داشتم یه مدت وبلاگو غیرفعال کنم. یعنی نه آپ کنم و نه کامنت جواب بدم اما فقط تا اسفند. اما یه نفر باعث شد تصمیمم عوض بشه: "محبوبه"!! بالاخره چند روز پیش باهاش صحبت کردم. برام همه چیزو توضیح داد و ازم خواست که وبلاگمو زود به زود آپ کنم و تنها دلیل این که وبلاگو غیرفعال نکردم خواهش اون بود. اگر چند نفر دیگه هم نبودن، کلا وبلاگو بی خیال می شدم. اما عزیزای دیگه ای هم برام هستن. از شمایی هم که تنهام نمی ذارید ممنونم. خیلی زیاد! رنگ شعر (یا هر چیزی که اسمشو می ذارید) بالا معلوم بود که سبزه! اون وقتی که گفتم، زیرش نوشتم: تقدیم به ایران سبز... و حالا میگم تقدیم به کسایی که امروز قراره ایرانو یکپارچه سبز کنن. متن جدید ننوشتم و اگه نوشته بودم هم نمی ذاشتم! چون 8م این ماه سالگرد قیصر بود و جا داره که حتما یه متن از اون بذارم. «خدا در همسایگی ما» چرا همه ی نقشه های جغرافیای جهان دو قسمت دارند؟ چرا همه چیز به دو قسمت شمالی و جنوبی تقسیم می شود؟ چرا رنگ آسمان در شمال شهر های جهان آبی و در جنوب شهر خاکستری است؟ چرا پرندگان جنوب شهری با بال های وصله دار پرواز می کنند؟ چرا بهار در جنوب شهرهای جهان زرد است؟ چرا برف در جنوب شهرهای جهان سیاه است؟ چرا مگس های شمال شهر زباله های بهداشتی و بسته بندی شده می خورند؟ چرا پشه های شمال شهر اگر به زباله های جنوب شهر دست بزنند مسموم می شوند؟ چرا گربه های شمال شهر شیر پاستوریزه می خورند؟ چرا بچه های شمال شهر وقتی فوتبال بازی می کنند، گل های تازه و رنگارنگ به یکدیگر می زنند؟ چرا دنیای بچه های جنوب شهر جهان سیاه و سفید است؟ چرا دنیای بچه های شمال شهر جهان رنگی است: سفره های رنگین، خواب های رنگین، لباس های رنگی، فیلم های رنگی؟ مگر خون آن ها رنگین تر است؟ چرا بعضی ها در شمال جهان به دنیا می آیند؟ در شمال گهواره می خوابند؟ در شمال میز می نشینند؟ شمال غذا را می خورند؟ قطب شمالی میوه را گاز می زنند و قطب جنوبی آن را دور می ریزند؟ در شمال جهان زندگی می کنند؟ و وصیت می کنند که آن ها را در شمال قبرستان به خاک بسپارند؟ اگر شمال بهتر است، چرا جهت قبله به سمت جنوب است؟ چرا خدا خانه خود را در جهت جنوب جهان ساخته است؟ من به سمت جنوب نماز می خوانم. خدا در همسایگی ماست. خدا در همه جا هست! خدا باید در همه جا باشد! خوبی هم در همه جا هست؛ هم در شمال، هم در جنوب! و خوب است که خوبی در همه جا هم خوب باشد، خوب خوب! چه در شمال، چه در جنوب! من این نقشه ها را قبول ندارم. من این خط و خط کشی ها را قبول ندارم. اصلا کدام شهر؟ کدام شمال؟ کدام جنوب؟ آیا اگر ما از جای دیگری نگاه کنیم، جایی بالاتر، بالاتر از مرزها و جهت های جغرافیا، همه چیز جا به جا نمی شود؟ چه کسی این نقشه ها را برای ما کشیده است؟ وقتی که باران بهاری ببارد، همه ی نقشه های کاغذی را خراب می کند و همه ی این نقشه ها را نقش بر آب می کند. می گویید: نه؟ ببینید! این خط و این هم نشان! از کتاب بی بال پریدن – زنده یاد قیصر امین پور پ.ن 1: روحش شاد و یادش گرامی! پ.ن 2: عیدتون با تأخیر مبارک. من هنوز در کف این تصادف تاریخ با هشتمین امامم! برام خیلی عجیبه! پ.ن 3: یک هفته ی تمام کل مدرسه مون تعطیل شد. از خوش حالی ترکیدیم! البته اینا قصد اصلیشون این بود که 13 آبان مدرسه رو تعطیل کنن. چون بچه ها تمام در و دیوارو تیک سبز زده بودن و کلی چیز نوشته بودن که مسئولا به زور پاکشون کردن! پ.ن 4: هنوز هیچی نشده تقریبا تمام معلما یا امتحان گرفتن یا قصد امتحان گرفتن دارن. حالشون خوب نیس! پ.ن 5: میشه هیچ چیزو ندید/ فقط نگاه کرد/ روزای مقدس و خوب فدا کرد/ اما عشق فریاد یک درد عمیقه/ دوای عشقو نمیشه بی صدا کرد... حق داری عزیز دلم! حق داری... پ.ن مربوط به پ.ن 5: منظور از "عزیز دلم" محبوبه س! نه کس دیگه ای! پ.ن 6: مدرسه به آدم وقت خوندن یه جلد کتابو هم نمیده. آدم سر مجله ی هفتگیشم می مونه! تازه جالبه که کتابخونه ی وزین مدرسه ی ما رمان و کتاب داستان نداره!!!! یه وقت بچه ها به چیز دیگه ای به جز درس فک نکنن! پ.ن 7: حرف بزن، حرف بزن سال هاست/ تشنه ی یک صحبت طولانی ام... (با یاد صدای بی نظیر مرحوم ناصر عبداللهی) پ.ن 8: هوای اصفهان یه هفته ای حالی به حالی بود. دائم گرفته بود! اما دیروز از صبح تا شب داشت بارون میومد! خیلی خوشگل بود... پ.ن 9: مسئولان محترم زحمت کشیدن حالا که دیگه زمین کشاورزا نابود شد آب زاینده رودو باز کردن. وای نمی دونین این چند وقتی که آب نداشت، چه قد بد بود... آدم از بغلش که رد می شد، می خواست بشینه زار زار گریه کنه... پ.ن 10: به آدمای اطرافت که کمتر توجه کنی، کمتر حرص می خوری! کشف جدید من بود! پ.ن 11: کشف جدیدترم این بود که هر چی به دکل ایرانسل نزدیک تر باشی، کم تر خط میده! چون دکل ایرانسل سر کوچمونه دارم میگم! کتابانه دستور زبان عشق/ قیصر امین پور/ انتشارات مروارید آخرین کتاب مرحوم قیصر. به احتمال زیاد بیشترتون خوندینش. شعرهای محشرش منو همیشه می برد به یه دنیای دیگه... خوش باشید. خوش بگذرونید. آنفولانزا نگیرید! خدانگهدار... به نام او که وجودش عید است... شعرانه: بیا تا پیدا شم تو باش تا من باشم هنوز می شینم به هوای دیدن تو تو با این دل کندن کجا رفتی بی من بگو نزدیکم به شب رسیدن تو *** بیا که رها شم از این همه درد که صدا شم از این شب سرد که تموم بشه فاصله ها بیا که من از تو خسته ترم که من از من بی خبرم به هوای خونه بیا تا پیدا شم نذار تنها وا شم هنوز می شینم به هوای دیدن تو تو شب رسیدن تو... تیتراژ ماه عسل امسال با صدای مهدی یراحی سلاااااااااااااام! نماز و روزه و طاعات و خلاصه همه چی قبول! خوبید؟ خوبم! کلا همه چی خوبه. داره خوش می گذره! متن زیر رو بعد از سه ماه دست به قلم نشدن، نوشتم. انتظار زیادی ازش نداشته باشید! قاصدک آرام بود و در دلش هیاهوی رفتن موج می زد. آن قدر دلش هوای رفتن داشت که با بادی کوچک مسافتی طولانی می پیمود. تا چشمت به او می افتاد، برق شادی چشمانت را روشن می کرد. لبخندی نامحسوس روی لبت می نشست و می دویدی به سویش... آرام به طرفش می رفتی که نکند با حرکت تو از زمین برخیزد و ذوق سرشار تو را کور کند. دستت را آرام روی سرش می گذاشتی. دست دیگرت به کمک می آمد و دو دستت با هم بلندش می کردند. دستانت آرام او را احاطه کرده بودند که روح لطیفش را خدشه دار نکنند. نرم نرمک لای دستانت را باز می کردی و با شادی نگاهت را به او می دوختی... قاصدک اما هوای رفتن داشت! با دمی از دستت بیرون می جست و تو به دنبالش می رفتی و می خندیدی. تو می دویدی و قاصدک می دوید. تو می دویدی و قاصدک می رسید! می رسید به آسمان... و اشک تمام حجم چشمانت را پر می کرد. قاصدکت رفت و تو ماندی... این بار هم قاصدک بازی را برد. ولی تو امید داشتی... شاید باری دیگر... کودکی بود و بازی با قاصدک... کودکی بود و زمین خوردن... کودکی بود و امید... کودکی بود و سادگی! «نرگسی» حرف دل "خدایا! هر چی میدی شکرت؛ هر چی می گیری شکرت!"* مهربونم؛ یه روزی «محبوبه» رو یه جورایی از آسمون برام فرستادی... شده بودم یه عاشق تمام عیار به خاطر وجودش! تو هر موضوعی یه جمله از حرفاش میومد و قاطی حرفام می شد. شعر سهراب گوشه ی وبلاگش یادم نمیره... هنوزم که هنوزه گوشه ی کتابام جا می گیره:«ساده باشیم، ساده باشیم/ چه در باجه ی بانک/ چه در زیر درخت...» به خاطر وجودش و عشق دیدنش (کنار دو تا دلیل دیگه) پدر بیچاره مو مجبور کردم. مجبورش کردم بکوبیم بریم تهران تا ببینمش. صبح برسیم تهران و ظهر هم راه بیفتیم... اگه می دونستم، اگه می دونستم دو روز قبل از دیدارم باهاش نیمه ی گمشده شو پیدا کرده و داره «عاشق» میشه، حداقل یه خدافظی دل چسب ازش می کردم. اگه می دونستم اول تیر آخرین مکالمه مو باهاش دارم، یه کم بیشتر باهاش حرف می زدم. گور پدر قبض گوشی! اگه می دونستم یه ماه بعدش میاد و داستان عاشقی دو ماهه شو برام تعریف می کنه و میگه قصد ازدواج دارم، بیش تر از بودن باهاش لذت می بردم. اگه می دونستم یه کتاب شازده کوچولو و یه کارت تبریک واسه روز تولدم، اولین و آخرین چیزیه که ازش می گیرم، بیش تر ازش تشکر می کردم. محبوبه خانوم! محبوبه خانومی که دیگه به خاطر وجود جنس مذکر نت نمیای، امشب شب عیده. عید فطر... تو داری با عشقت شبتو زیر بارون جشن می گیری و من این جا به خاطر نبودنت اشک می ریزم. اشک می ریزم و بغض داره خفه م می کنه... کی بود که اول شازده کوچولو واسم نوشته بود: "هزار بار ممنون از دوستیت"؟!! کی بود که همیشه می گفت "ممنون دوستمی!"؟! کی بود می گفت "همیشه دوستم بمون"؟!! تو بودی؟ تو بودی محبوبه خانوم؟ تو بودی عروس آینده؟ تو بودی که دلت غش می رفت واسه بارون تند که دستتو سفت بکنی ته جیبت و فقط و فقط از صدا و عطر بارون نهایت لذتو ببری؟ تو بودی که می مردی واسه موش آب کشیده شدن؟ فک نکنم اینا دیگه با خصوصیات الآنت جور در بیاد. خانوم شدی! داری عروس میشی! این کارا افت داره واسه شما... زنگ زدن به دوست نتی 14 ساله ت واست افت داره... خدا می دونه چه شبایی که اشک ریختم و گفتم فردا زنگ می زنم و اون روی سگمو بهت نشون میدم... نشون میدم نرگس همیشه اون خوب خوبه ای که فک می کنی نیس. وقتی جوش بیاره نه خودشو می شناسه، نه طرفشو! صبح که شد، دلم نیومد... گفتم بذا همون خاطره های خوش (اگه چیزی برات باقی مونده) تو ذهنش باشه... بذا دست کاریش نکنم! اون موقعی که اومدی تو زندگیم 16 سالت بود. تازه داشتی می رفتی تو 17 سال. یادته؟ نمایشنامه ی "دخترک اسفندماهی" رو یادته؟ "قطره کوچولو" رو یادته که تو بودی؟ الان تو 19 سالی... اون موقع وبلاگت 1 سال و نیمه بود. چی می شد می موندی و 4 سالگی وبلاگتو جشن می گرفتی؟ چی می شد تا آبان صبر می کردی؟ صبر می کردی که "تا بی نهایت"ت اگه رنگ بی نهایتو ندید، 4 سالگی رو ببینه... اون روزی که برام تعریف کردی که جریان چیه، یه روزو فقط گریه کردم. همه بهم می خندیدن! مهشاد می گفت: "خب حالا مگه می خواد از نت بره؟!!! ازدواج می کنه یه عروسیم میفتیم!" هیشکی نمی دونست بدون تو نمی تونم! هیشکی نمی دونست خاطرات خوب بین من و تو رو... چی میشد اون روز اون 18 تا نظرو نمی دادی؟!!! نمی دادی که فک نکنم اعجوبه ای! فک نکنم از آسمون افتادی! وقتی از روی ندید بدید بودنم با اولین نظرت یه جورایی دعوا راه انداختم، چی میشد مثه بقیه رفتار می کردی و می گفتی "به جهنم! دیگه نمیام!" اگه این کارو می کردی کم تر ازت ناراحت می شدم. چرا محبوبه؟ چرا "منو گذاشتی رفتی/ توی روزگار وحشی"؟ چرا گذاشتی تنها شم؟ چرا گذاشتی هزاران فکر ناجور به سرم بزنه؟ چرا نامهربون بودی؟ چرا نیمه راه بودی؟ دیگه... دوست... ندارم... این روزا بیشتر از هر چیزی دلم برای "تو" تنگه! «از خویش می روم که تو با خود بیاری ام!*» بارونو دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میاره حس می کنم پیش منی وقتی که بارون می باره بارونو دوس دارم هنوز بدون چتر و سرپناه وقتی که حرفای دلم جا می گیرن توی یه آه... * 1: دیالوگ پدر ارمیا در کتاب "ارمیا" از رضا امیرخانی * 2: زنده یاد قیصر امین پور... پ.ن 1: عید فطرتون مبارک زیادتا! پ.ن 2: پیش پیش باز شدن مدارس هم مبارک و یا تسلیت (میل خودتونه)! انشاا... که سال تحصیلی خوبی رو شروع کنیم و یه عالمه 20 بگیریم! پ.ن مربوط به پ.ن 2: کلاس بندیامون اومد. ای کاش نمیومد. به بدترین شکل ممکن تیکه پاره کردن گروهمونو! یه روزو هممون عزا گرفته بودیم. البته خدا رو شکر کسی رو تک ننداختن، ولی خب... رفیق فابریکا رو تقریبا از هم جدا کردن! مثه من و سمیرا. یا سارا و شمیم... پ.ن 3: شب های احیا امسال خیلی خوب بود. خیلی... انصافا اسم خیلیاتونم به زبون آوردم. انشاا... که شمام دعا کرده باشید. پ.ن 4: خیلی خوب شد که تونستیم سه تا ختم رو کامل کنیم. البته جا داره از آقا مسعود (وبلاگ سرمایه ی عمر) تشکر کنم. چون یه تعداد زیادی از جزئا رو ایشون برداشتن و به کامل شدن ختم خیلی کمک کردن. اجر همه تون با خدا... پ.ن 5: این تابستون حدود 20 عنوان رمان و کتاب خوندم. در کنار مجله ی هفتگیم "همشهری جوان"! خیلی خوب بود. پ.ن 6: تابستون خوبی بود! خدا یه عالمه چیز ازم گرفت. کلی حرص خوردم! عوضش کلی چیز بهم داد. آدم شدم! پ.ن 7: زبان ترم بعد سه روز در هفته ثبت نام کردم! زدم به سیم آخر! آخه همه میرن. گفتم مگه من یه وریم که نرم؟! پ.ن 8: با آخر "پنجمین خورشید" حال کردم و دلم شدیدا جیلیز ویلیز کرد! شما چی؟! پ.ن 9: تلافی کلاس بندیای افتضمون، سه شنبه بعد از برنامه ی مدرسه واسه سال اولیا می خوایم بریم سینما و به قولی صفاسیتی! فقط هنوز نمی دونیم چه فیلمی. کسی تجربه ای داره که بتونه راهنمایی کنه؟!! پ.ن 10: با ماه عسل امسال حال کردم شدیدا! خیلی خوب بود. علیخانی، مهمونای ماه عسل و همه و همه رو دوس دارم... پ.ن 11: مهربون! فقط مثه پارسال کمک کن. توکل به خودت... کتابانه حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه / مصطفی مستور/ نشر چشمه یه مجموعه داستان کوتاه که تقریبا مرتبط با همن از لحاظ موضوع. بیشتر هم روی عشق متمرکز شدن. آخرین داستانش این قدر به دل من نشست که عینهو دیوونه ها نشستم تایپش کردم! تو ادامه مطلب می ذارمش. من که خیلی باهاش حال کردم! خوش باشید... یا علی...
الان فهمیدم محبوبه وبلاگشو هم پاک کرده. این یه موردو دیگه واقعا نمی تونم باور کنم. مگه میشه؟![]()
مملکت و سیاستش به هم می خوره... خوش به حال اونایی که رفتن...![]()
![]()
![]()
آریاییمون معلوم نیست کجا گم شده...![]()

![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قالب نو مبارک؟ از قالبای این سایته خوشم اومد! گفتم محض تنوع یکیشو بذارم!
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


