تبليغاتX
دختر مشرقی

موهات کهکشونا

چشمات ستاره هاتن

منظومه های شمسی، جفت گوشواره هاتن...

Narge30، چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391، 23:19 |

-یا هو-

دلم می‌خواست سقف اتاقم شیشه‌ای بود. یک شیشه ی چند جداره ی محکم عایق و شاید رفلکس یا چیزی شبیه به آن.

بهار که میشد سرم را بالا می‌کردم و به جای نقش و نگارهای سقف، آسمان آبی را می دیدم. باران که می آمد مجبور نبودم از پنجرهٔ پرده دار به جایی‌ نگاه کنم. سرم را بالا می گرفتم و چتر بی رنگم بالای سرم بود. چیک چیک برخورد قطره‌ها به چترم را هم می‌شنیدم. با اینکه از آفتاب ظهر فراری ام، اما ظهر‌ها هم آفتاب بر سرم بود.
زمستان که می شد برف می‌نشست روی سقف و با یک فنکوئل سقفی برف‌ها را آب می‌کردم. اتاق گرم می شد و من زیر آسمان زندگی‌ می‌کردم.
اما احتمالا یک سیستم برق ضعیف هم باید رویش تعبیه می‌کردم که سقف آبی ام خانه پرندگان مزاحم نشود. حیف که همهٔ این‌ها را فقط "دلم" می‌خواست... احتمالا باید به رویای خودم و شاعر بسنده کنم که می گفت "یه آسمون آبی سقف اتاق منه"....


Narge30، سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391، 23:2 |

-یا هو-

گاهی اوقات نفسم در قفس ریه‌هایم جا نمی‌شود. نه اینکه نفس تنگی داشته باشم. اما احساس می‌کنم این همه هوا برای این جای کوچک زیاد است. همزمان، چشمانم هم در کاسه شان جا نمی شوند. نه این که گرد شده باشند از ترس. اما انگار میخواهند جای بزرگ تری را ببینند.

گاهی وقت‌ها در خودم جایم نمی‌شود. نه این که از شادی در پوستم نگنجم. اما جسمم برای روحم زیادی کوچک میشود. مانده‌ام این‌ها همه علائم بیماری است یا سلامتی زیاد که زیر دلم زده باشد....

Narge30، یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391، 23:1 |

-یا هو-

هوا هوای اردیبهشت است و سر به هوایی من، سر به هوایی توأم با رخوت. تمام تنم انگار لمس می شود از باد‌های ملایم که از پردهٔ اتاقم می‌پیچد و به درون می‌وزد. دچار خلسهٔ روحی میشوم. آنقدر که هیچ مانع برای زندگی‌ بی‌ پروایم حس نمی کنم. سر به هواییم مثل روز‌های کودکی می شود. می‌تونم هر کار کودکانه ای انجام دهم و از عاقبتش نترسم. کار‌هایی‌ که وقتی‌ از اردیبهشت بگذرد پشیمانشان شوم. که گاهی اوقات از اردیبهشت سرایت می کنند به خرداد و از خرداد به تیر و کل سالم را می گیرند. دو سال پیش این روز‌ها سر به هوایی اردیبهشت، روح در خلسه‌ام را با جسم خوابم همراه کرد و روزهای اردیبهشت تا زمستان و شاید هم بهار بعدی با من آمدند. شادی بی‌ دلیل آن روز‌ها میان گله های روز‌های ابری گم میشد و حالا یک دنیا خاطره احمقانه و خوش بی‌ دلیل مانده که مدت‌ها برای آن خوشی‌‌ها قلم می گرداندم. شاید برفی اگر میامد و باد‌های آن روز‌ها را زیر خودش مدفون می کرد، روز‌های سرد و گرم پاییز را از دست نمی‌دادم؛ هر چند ته دلم ناراضی نباشم...

Narge30، جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391، 19:31 |

بچه که بودم خواهرم تلاش زیادی کرد که معنی‌ «ازل» را بفهمم. بی‌ نتیجه بود. امروز سر کلاس ادبیات «ازل» به سادگی‌ معنی‌ شد: زمان بی‌ آغاز...

Narge30، چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391، 19:21 |

-یا هو-

این درخت زیتونی که در باغچه‌ حیاطمان است، با من بزرگ شد. دقیقا یادم نمی‌آید که چند سالم بود که نهال خیلی‌ خیلی‌ کوچکش را گوشه ی باغچه کاشتند، اما همیشه قدّم را با قدّش مقایسه می‌کردم. چند وقت یک بار شانه به شانه اش می‌‌ایستادم و می دیدم که هنوز من بلندترم. ذوق کردم وقتی‌ دیدم درختم هم‌قد من شده. شاید آن موقع ۱۶۰ را داشتیم. درختم کم کم از من بالا زد و من حسودیم شد. من ۱۷۰ هم که شدم، او از من بلندتر بود. دیگر سراغش نرفتم. فقط برگ‌ها و جوانه‌ها و گاه گاه زیتون‌های ریزش را می ستودم. اما به قدش نگاه نمی کردم. حالا نمی دانم چند وقت گذشته که وقتی‌ کنارش می‌‌ایستم باید سرم را بالای بالا بگیرم تا سرش را روی پس زمینه ی آبی ببینم. برگ‌هایش را ببویم و جوانه‌هایش را ستایش کنم...


Narge30، سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391، 23:39 |

اساسا گوش دانش آموز گوش مفتی است و معلم‌ها هیچ گاه افسرده نمیشوند. چرا که همیشه گوش مفتی برای شنیدن حرف‌های اجباریشان هست...

Narge30، یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391، 18:20 |

تمام این دستمال هایی که کف دور تا دور اتاقم پراکنده اند، هر کدام یک بار (یا بیشتر) خیس شده اند و حالا خشکیده هایشان سطل آشغال را صدا می زند و من هم حال بلند شدن از جایم را ندارم. سرم به درسم گرم است و صورتم به اشک ها و خستگی!


* باز هم شکرت خدا... :)

Narge30، جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391، 18:56 |

حیف که دلم برای جیب پدرم می سوزد و فلاکت خودم، وگرنه گوشی ام را دستم می‌گرفتم، همه ی نیرویم را جمع می‌کردم در دست راستم و محکم به زمین میکوبیدمش. باز برش میداشتم و پرتش می‌کردم. برش می داشتم و پرتش می کردم... خورده‌هایش را هم به چاهی، جایی‌ می‌انداختم.
حیف که دلم برای جیب پدرم میسوزد و فلاکت خودم...


پ.ن: این گوشی که یک سالی می شود دستم است، کمی قبل تر از یک سال آرزویم بود! در نبرد احمقانه ای بین دو چیز انتخابش کردم. که البته انتخاب آن چیز دیگر عملا غیرممکن بود و به منزله ی از دست دادن هر دو...

Narge30، جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391، 18:17 |

مثل آن روزه های ۱۵ ساعته که در گرمای تابستان می گیری و نیم ساعت مانده به اذان باطل می شود و بعدها باید قضایش کنی‌، نسبت به امتحان زورکی فردایم همین حس را دارم...

بعدا نوشت: امتحانی که گرفته نشد!

Narge30، پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391، 0:32 |

template design by: e.vakili