- یا هو -

 

روح پر از کینه و تنگ نظری شده و مثل لباسی چسبان به تنم پیچیده. میخواهم درش بیاورم، به هر زحمتی، به زخمی حتا، اگر با پوست عجین شده. انگار دستی می‌طلبم که دست‌هایم را برایش بالا بگیرم -تسلیم وار، و او لباس را بیرون بکشد. که به روزهای سرشاری برگردم؛ از عشق و شوق. زمانه ‌تنگی می‌کند. آدم‌هایش را دریغ می‌کند و دور. دوری روح را حقیر کرده و این گونه کینه ورز. و من خودم را آویزان می‌کنم به نشانه ای، انسانی از سال‌های پیشین، یا کلامی که ناامیدی سیاهش نکرده باشد. هنوز به خیالم زود است برای قطعیت بیهودگی؛ هر چند خودش را در همه چیز -هوا هم حتا- جا کرده باشد. با این همه سخت در بستر افتاده‌ام و لاشخوری روحم را می‌جود. بیماری با هیچ تظاهر بیرونی، غیر از کمی خستگی و اندوهی دائم. در راه، در میان جمع، در خواب. مثل کرمی در جستجو، مدام در خودم می‌لولم و جز دُم خودم چیزی نمی‌یابم.
با م. حرف زدم. کنار احوال پرسی‌اش می‌گوید عاشق نشدی؟ در دل و به زبان قربانش می‌روم. به تازگی راهی را پیدا کرده که من برای یافتنش چند ماه است لابه می‌کنم. برایش خوشحال می‌شوم و یادم می‌آید که آدم‌هایی را دوست داشته‌ام و می‌شود که هنوز هم دوست بدارم؛ اگر دورویی نکنند، یا لااقل این قدر بی‌تفاوت نباشند حالا که همه‌چیز دارد از دستمان می‌رود و تنها انسان می‌ماند برای انسان. دست و پاها زدم برای نگه داشتن بعضی و آخر هیچ در هیچ. مثل مشتی که در آب فرو برده شده و از لای انگشتان چک چک و شرشر پایین می‌ریزد. تنها خیسی می‌ماند و سرمای تبخیر قطره‌ها بر دست. که در زمستان خوب نیست و در تابستان تنها کمی دلخوش می‌کند. حالا هم زمستان است، تنها کمی گذشته از نیمه‌ی مرداد. باید عاشق شد و زمانه را بر هم زد.

 

Narge30، شنبه سوم شهریور ۱۳۹۷، 2:10 |

template design by: e.vakili