- بالرحمن -

 

دستگیره‌ی در را با آرنج فشار می‌دهم، در را با پا باز می‌کنم و با پهلو می‌بندم. همان‌طور که دست‌هایم را بالا گرفته‌ام و انگشتانم را، انگار که نوچ باشند، با فاصله از هم نگه داشته‌ام، سمت اسپری الکل می‌روم. دست‌هایم را خیس می‌کنم و بار سنگینی را زمین می‌گذارم. بار احساس آلودگی. بارِ «نکند دست‌هام ویروسی باشند»، «نکند خانه را، خانواده‌ام را آلوده کنم». کتاب می‌خوانم. از تماس دست آدم‌های کتاب با همدیگر و با اجسام انتزاعی هراس دارم. همین که چشمم به کلمه‌ی «دست» می‌افتد و کلمات بعدی «گرفتن» یا «تماس» هستند، اسپری الکل ذهنم شروع به پیس‌پیس کردن می‌کند و گوشه‌ای از ذهنم از این تماس‌ها نگران می‌شود. از هر اتفاق کوچک و بزرگی، هر تماسی با جهان خارج، دو هفته که می‌گذرد یک نفس راحت می‌کشم. 

ه. می‌گوید می‌خواستم برویم سفر، این شهر، آن شهر. می‌گویم می‌رویم. وقت زیاد است. پیش خودم فکر می‌کنم که عمر ماست که می‌رود، اگر جان سالم به در ببریم. این که من دیگر ۲۵ ساله نخواهم‌بود. و چیزی که امروز تجربه شود، با فردا متفاوت است. چیزی نمی‌گویم. می‌خواهم فکر کند وقت داریم و اشکالی هم ندارد که روزگار این طور با ما تا کرده. که سفرهامان تا امروز همه یا برای عزا بوده‌اند یا کاری که باید انجام می‌شده و طول و عرضشان از یک روز هم کمتر بوده، با کم‌ترین تماس با دنیای خارج. یک‌جوری که انگار همه‌جا یک کوچه‌ی تنگ و تاریک است و نباید با دیوارهاش برخورد کنیم. 
این روزها همه‌اش یک آیه توی ذهنم بالا و پایین می‌شود: «هر کس از یاد من رویگردان شود، به زندگی سختی دچار خواهد‌شد.» و این زندگی سخت را می‌گوید «معیشت ضنک». تا امروز هر چه دیدیم و هر تنگنایی که داشتیم، پیش آن چه که حالا تجربه‌اش می‌کنیم به چشم نمی‌آید. این که هر لحظه از زندگی‌مان این‌طور آلوده به اضطراب باشد. این‌که کوچک‌ترین و ساده‌ترین کارهای دیروزمان با احتیاط انجام شود: دستم به جایی نخورَد، اگر می‌خورد ضدعفونی شود، از چهره‌مان فقط چشم‌ها بماند و لبخندها را فقط چروک زیر چشم‌ها نشان دهد. کم‌تر حرف بزنیم که کم‌تر احساس خفگی کنیم و مجبور نباشیم از پشت دیوارهای پلاستیکی داد بزنیم و سرسام نگیریم. از زیر پارچه‌های کلفت هی اشتباه نشنویم و خسته نشویم. و این‌ها همه‌اش به چشم من ترجمان معیشت ضنکی است که برایمان رقم می‌خورد. نه برای یک نفرمان، که همه. دارا و ندار، شمال یا جنوب، پیر یا کودک. 
به پیرزن‌هایی فکر می‌کنم که با ماسک‌های ریش‌شده توی خیابان می‌گردند و امسال بیشتر از هر سال عید نداشتند و  نمی‌دانم هر روز از خودشان می‌پرسند که این آخر عمری بلا چه بود بر سرمان آمد؟ که مگر قرار نبود دیگر وقت استراحت باشد؟ به ننه‌جون که عید هر چه می‌گفتند نمی‌شود برویم و بیاییم باورش نمی‌شد، تا وقتی که راه‌ها را بستند و از ترس پناه آورد به خانه‌ی دایی. به کودک دو ساله‌ای که دارد روی خاک‌ها می‌دود و تشر می‌شنود که «ماسکتو بکش بالا». و نمی‌داند برای چه این تکه‌پارچه را باید روی صورتش بکشد که نفسش را تنگ می‌کند و بازی‌اش را خراب. به پدربزرگ ه. که ویروس نگرفت و از دنیا رفت. و اگر عید دور و برش نبودند، آخرین عید زندگی‌اش را تنها بود. و آدم نمی‌داند کدام کار درست است. 
داریم عادت می‌کنیم. به همین معیشت ضنکی که دچارش شده‌ایم. به ترس‌ها، به آمارهای صعودی روزها که خیال کم‌شدن هم ندارد. به مردن هر روزه‌ی ۲۰۰ نفر که معلوم نیست زمستان بشود چند نفر. به بی‌خیالی آدم‌ها. به عزادارهایی که همیشه بوده‌ایم و حالا بیشتر شده‌ایم. به این‌که من و عزیزانم کجای این آمارها خواهیم بود...؟
سر سفره‌ی عقد دعا کردم که سال دیگر این موقع هم همه‌ی آدم‌های این جمع سالم باشند. آن روزها تصورمان این بود که همین پنج روز و شش است و دیگر تمام می‌شود. که تا مرداد فروکش می‌کند. شب قدر، زیر سقف خانه دعا کردم که محرم را ازمان نگیرند. یک ماه دیگر محرم می‌شود و این‌طور که معلوم است عاشورا هم باید زیر سقف خانه گریه کنیم. گریه کنیم به حالی که دچارش شده‌ایم. به حالی که نه مرگ است و نه زندگی. نه عذاب است و نه رحمت. «در زمین بگردید و آثار عذاب را بر گذشتگان بنگرید». آدم‌های امروز گرفتار عذاب امروزی شده‌اند. سیل و زلزله و سونامی دیگر جواب نمی‌دهد. می‌گویند عمر زیاد خوب نیست. باید بنشینی به عزای همه‌ی عزیزانت. مرگ تدریجی است. ما را به عمر کم به این مرگ تدریجی دچار کرده‌اند.
حالا که دیگر اعداد معنایشان را از دست داده‌اند، برای نفس‌های آن کودک دو ساله و چشم‌های آن پیرزنان سرگردان می‌نویسم. ما، اگر جان سالم به در بردیم، در انتهای سده‌ی ۱۴، گرفتار شده‌بودیم. علم‌مان نه آن‌قدر ابتدایی بود که در میانه‌ی چند ماه جمعیتمان نصف شود، نه آن‌قدر پیشرفت کرده‌بود که نگذارد این‌طور بمیریم. ما نشانه‌های خداوندیم که در تاریخ گم می‌شویم و باید در زمین بگردند تا عبرتشان شویم. ما ماسک‌های پاره‌شده‌ی روی زمین و انبار‌شده‌ی زیرِ زمینیم. ما ریه‌های پر از الکل و از کار افتاده‌ایم. ما اضطرابیم. اضطراب هرروزه‌ی ابتلا. اضطراب علائم بیماری که هر روز به یک جای تن‌هامان تبر می‌زند. ما فاصله‌ایم. فاصله از زندگی و روزمرگی. فاصله از تمام آن‌چه که انسان را انسان می‌کند. ما، اگر دوام بیاوریم، بعد از این ماه‌ها دیگر آدم‌های قبل از اسفند ۹۸ نیستیم؛ همان‌طور که جنگ‌دیده‌ها. ما باید به یاد بیاوریم که زندگی پیش از این چگونه بود. اصلن نفس‌های راحت از کجا بالا می‌آمدند؟ ما فراموش کرده‌ایم. ما فراموش می‌شویم.

Narge30، دوشنبه ششم مرداد ۱۳۹۹، 23:50 |

template design by: e.vakili