![]() ![]() من مؤمنم به بودنت؛ تا انتهای این مسیر... ![]() صفحهي اول تماس شناسنامه عناوین آهنگ های وبلاگ ![]() کهنه کتاب سعید اوقات شرعی رادیو موسیقی ما کتاب های صوتی رادیو 7 محسن چاووشی سه نسل رضا امیرخانی آرشيو پيوندهاي روزانه ![]() بهمن ۱۴۰۴ آبان ۱۴۰۳ تیر ۱۴۰۲ بهمن ۱۴۰۱ دی ۱۴۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۱ اسفند ۱۴۰۰ مهر ۱۴۰۰ خرداد ۱۴۰۰ اسفند ۱۳۹۹ بهمن ۱۳۹۹ دی ۱۳۹۹ مهر ۱۳۹۹ مرداد ۱۳۹۹ فروردین ۱۳۹۹ دی ۱۳۹۸ آبان ۱۳۹۸ مهر ۱۳۹۸ خرداد ۱۳۹۸ فروردین ۱۳۹۸ اسفند ۱۳۹۷ بهمن ۱۳۹۷ دی ۱۳۹۷ آبان ۱۳۹۷ مهر ۱۳۹۷ شهریور ۱۳۹۷ مرداد ۱۳۹۷ تیر ۱۳۹۷ خرداد ۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۳۹۷ فروردین ۱۳۹۷ اسفند ۱۳۹۶ بهمن ۱۳۹۶ آذر ۱۳۹۶ آبان ۱۳۹۶ مهر ۱۳۹۶ آرشيو ![]() دستنوشته من و خدا يه ليوان آب سرد ![]() تا بی نهایـت فصــل بارونی داش ابــــــرام چـــرند و پرنـــد My LOsT LoVE شاپركم شــاپرك دلنوشــــــــــــــته صدای پای مــهتاب قصــه ی هیـــــــــچ عشـــــــــق صورتی چه غريبانه شكسـتم اتـــــاق شـیشــــه ای آلاچيــــــــق عشـــــــق هر چه می خواهی بگــو فانــــــــــوس خیـــــــــــــس سكوت سرشار از ناگفته هاست خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق اشعار سید محمد رضا هاشمی زاده سرمايهي عمــــــــــــــــر آدمي خاطـــــرات من و خــــــودش ســــــلام همســـــــايهها عاشـقان دیوانه نیسـتند در انتـــــــــظار غروب قطره قطره شبنـــم آســـــمون دوم من در پیچ و خم زمانـه دیوار بی حـــــصار زندگی به توان تو اشعار فاطــــمي پرســـتار کوچولو غروب آفــــــتاب طراوت بـــاران من و باورهام صدای دیــدار این دو نفــــر امین گــلاب نوجـــوانـان دوســتانه آزفنــداک دلنوشت Saturn سهنـد فرشته نسـیم عرفان آبانـه ![]()
|
- بالرحمن -
دستگیرهی در را با آرنج فشار میدهم، در را با پا باز میکنم و با پهلو میبندم. همانطور که دستهایم را بالا گرفتهام و انگشتانم را، انگار که نوچ باشند، با فاصله از هم نگه داشتهام، سمت اسپری الکل میروم. دستهایم را خیس میکنم و بار سنگینی را زمین میگذارم. بار احساس آلودگی. بارِ «نکند دستهام ویروسی باشند»، «نکند خانه را، خانوادهام را آلوده کنم». کتاب میخوانم. از تماس دست آدمهای کتاب با همدیگر و با اجسام انتزاعی هراس دارم. همین که چشمم به کلمهی «دست» میافتد و کلمات بعدی «گرفتن» یا «تماس» هستند، اسپری الکل ذهنم شروع به پیسپیس کردن میکند و گوشهای از ذهنم از این تماسها نگران میشود. از هر اتفاق کوچک و بزرگی، هر تماسی با جهان خارج، دو هفته که میگذرد یک نفس راحت میکشم. ه. میگوید میخواستم برویم سفر، این شهر، آن شهر. میگویم میرویم. وقت زیاد است. پیش خودم فکر میکنم که عمر ماست که میرود، اگر جان سالم به در ببریم. این که من دیگر ۲۵ ساله نخواهمبود. و چیزی که امروز تجربه شود، با فردا متفاوت است. چیزی نمیگویم. میخواهم فکر کند وقت داریم و اشکالی هم ندارد که روزگار این طور با ما تا کرده. که سفرهامان تا امروز همه یا برای عزا بودهاند یا کاری که باید انجام میشده و طول و عرضشان از یک روز هم کمتر بوده، با کمترین تماس با دنیای خارج. یکجوری که انگار همهجا یک کوچهی تنگ و تاریک است و نباید با دیوارهاش برخورد کنیم.
Narge30، دوشنبه ششم مرداد ۱۳۹۹، 23:50 |
|
|||