- بالرحمن -

به م. گفتم در ندانم‌ترین حالت زندگی‌ام هستم. سه ماه پیش. گفتم نه می‌دانم کی قرار است بروم خانه‌ی خودم، نه می‌دانم خانه‌ام کجاست، نه می‌دانم قرار است بعد از این چندماه پیشِ رو به چه کاری مشغول شوم، یا اصلاً در کدام نقطه از جغرافیا هستم. گفتم دلم می‌خواهد امروز و آن چندماه بعد دو طرف یک خط باشند و پایم را از این طرف خط بلند کنم و بگذارم آن طرف. یا شب بخوابم و صبح در میانه‌های ۱۴۰۲ بیدار شوم. و این انتظار و ندانستن تمام شود.
در این سه ماه، این خاک روزها و شب‌های غریبی به خودش دیده. سرودها خوانده شده و خون‌ها ریخته. من توی یکی از شب‌های سیاهش به ز. گفتم نگران خودم هستم. گفتم چند سال پیش، آن روزها که یک سردار کشته شد و یک اتوبوس چپ کرد و یک هواپیما را زدند و آدم پشت آدم بود که از بین می‌رفت، برای م. گفتم که اضطراب قرار فردا را دارم. و ح. برایم اتفاق‌ها را کنار هم چید و گفت فکر کن این‌ها همه توی یک داستان است و حالا در این میانه یک دختر دل‌نگران قرارش است. می‌گفت عجب داستانی می‌شود. نشد. واقعیت بود و به ز. هم گفتم هر دوی این احساس‌ها که در طول سه سال تجربه کردم، از یک جنس‌ بودند: زنانه و اصیل. نه رنگی از خودخواهی داشتند و نه اجتناب‌پذیر بودند. ز. شاید نفهمید چه می‌گویم. اما ح. آن روز فهمید.
حقیقت این است که تمام روز و شب‌های این سه ماه ثانیه به ثانیه بر من اثر کرده. شب‌ها را به کتاب و خواب پناه بردم و روزها را به کار -که درد هم بود و ثانیه‌ها را کش‌دارتر می‌کرد. تنها یک چیز این قاعده را به هم می‌زد و آن حضور ه‍. بود. حضور فرار و ناپایدار ه‍. این جدیدترین تجربه‌ی من در زندگی بود: تجربه‌ی دوری. من هیچ‌وقت این طعم را نچشیده‌بودم. اساساً دوری از هیچ‌کس برایم چندان دردآور نبود. من تنهایی را دوست داشتم و به هیچ‌کس هم وابستگی عمیقی نداشتم. اما حالا انگار اسیر شده‌ام. مجهول بودن آینده و نبودن ه‍. مرا مرغ پرکنده‌ای کرده‌است که به دور خودش می‌چرخد و خودش را به در و دیوار می‌کوبد، بی‌ هیچ حاصل و چاره‌ای.
ه‍. شاید نمی‌داند یک روز چطور برای من ضربدر بیست‌وچهار می‌شود و بعد ضربدر شصت و دوباره ضربدر شصت و هشتادوشش‌هزاروچهارصد ثانیه را دنگ دنگ دنگ توی سر من فرو می‌کند. زمان با اعداد کاری ندارد. یک تکه نخ است که می‌تواند در خودش جمع شود یا کش بیاید. قیامت شود و یک روزش بشود پنجاه‌هزار سال. یا دنیا شود و بشود چشم‌برهم‌زدنی -لمحه‌ای که جان آدم را فرسوده می‌کند. تمام این سطرها تلاشی بود برای فرار از کندی گذران زمان. وقتی از صبح تا شب چند بار تعداد شب‌های باقیمانده را شمرده‌بودم و هر بار حاصل همان بود که بود.

Narge30، جمعه شانزدهم دی ۱۴۰۱، 0:12 |

template design by: e.vakili