![]() ![]() من مؤمنم به بودنت؛ تا انتهای این مسیر... ![]() صفحهي اول تماس شناسنامه عناوین آهنگ های وبلاگ ![]() کهنه کتاب سعید اوقات شرعی رادیو موسیقی ما کتاب های صوتی رادیو 7 محسن چاووشی سه نسل رضا امیرخانی آرشيو پيوندهاي روزانه ![]() بهمن ۱۴۰۴ آبان ۱۴۰۳ تیر ۱۴۰۲ بهمن ۱۴۰۱ دی ۱۴۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۱ اسفند ۱۴۰۰ مهر ۱۴۰۰ خرداد ۱۴۰۰ اسفند ۱۳۹۹ بهمن ۱۳۹۹ دی ۱۳۹۹ مهر ۱۳۹۹ مرداد ۱۳۹۹ فروردین ۱۳۹۹ دی ۱۳۹۸ آبان ۱۳۹۸ مهر ۱۳۹۸ خرداد ۱۳۹۸ فروردین ۱۳۹۸ اسفند ۱۳۹۷ بهمن ۱۳۹۷ دی ۱۳۹۷ آبان ۱۳۹۷ مهر ۱۳۹۷ شهریور ۱۳۹۷ مرداد ۱۳۹۷ تیر ۱۳۹۷ خرداد ۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۳۹۷ فروردین ۱۳۹۷ اسفند ۱۳۹۶ بهمن ۱۳۹۶ آذر ۱۳۹۶ آبان ۱۳۹۶ مهر ۱۳۹۶ آرشيو ![]() دستنوشته من و خدا يه ليوان آب سرد ![]() تا بی نهایـت فصــل بارونی داش ابــــــرام چـــرند و پرنـــد My LOsT LoVE شاپركم شــاپرك دلنوشــــــــــــــته صدای پای مــهتاب قصــه ی هیـــــــــچ عشـــــــــق صورتی چه غريبانه شكسـتم اتـــــاق شـیشــــه ای آلاچيــــــــق عشـــــــق هر چه می خواهی بگــو فانــــــــــوس خیـــــــــــــس سكوت سرشار از ناگفته هاست خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق اشعار سید محمد رضا هاشمی زاده سرمايهي عمــــــــــــــــر آدمي خاطـــــرات من و خــــــودش ســــــلام همســـــــايهها عاشـقان دیوانه نیسـتند در انتـــــــــظار غروب قطره قطره شبنـــم آســـــمون دوم من در پیچ و خم زمانـه دیوار بی حـــــصار زندگی به توان تو اشعار فاطــــمي پرســـتار کوچولو غروب آفــــــتاب طراوت بـــاران من و باورهام صدای دیــدار این دو نفــــر امین گــلاب نوجـــوانـان دوســتانه آزفنــداک دلنوشت Saturn سهنـد فرشته نسـیم عرفان آبانـه ![]()
|
- بالرحمن -
مجال به خیالبافی نباید داد. خیال بیرحم است و آدم را روی ابرها سوار میکند و بیکه بداند میبرد تا مسلخ و زیر تیغ فرودش میآورد. حالا هرچه هم بگوید که من گناهکار نیستم و مستحق مرگ نیستم و اصلن این تیغ کجا و من کجا، راهی برایش باز نمیشود. من زیر تیغ نشستهام و میگویم مجال به خیال نباید داد. من زیر تیغ «انالحق» میگویم و خودم، خودم را -به عمل- باور ندارم. با هر زخمه خیال میبافم و با رهایی خیال میبافم. و مسلخ پشت مسلخ که آماده شدهست برای من و من به همهشان گردن مینهم. بی که چارهای داشتهباشم به گریز یا نجات...
پ.ن: من درخاست امتحان سختتری کردم و غلط کردم. فکری بود که از ذهنم گذشت و تو به صورتم کوباندیش که نمیتوانم. دردش را همیشه با خودم خاهمکشید و مقصر فقط و فقط خودم هستم. حالا درخاست تجدیدنظر دارم. این بار نه به ذهن، که با زبان و بانگ بلند.
Narge30، پنجشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۷، 23:39 |
- بالرحمن -
صبح، دستگزان و لرزان توبه میکنم از شکایت و شب، اشکریزان توبه میشکنم. منم که کوچکم و تویی که دریا، آسمان، بزرگ.
*سوره توبه، آیه ۱۱۸
Narge30، جمعه پنجم بهمن ۱۳۹۷، 19:34 |
- بالرحمن-
تلویزیون آخر هفته ها برنامهای پخش میکند برای نوجوانها. یکی (که معمولن آدم موفقی است) دعوت میشود که برای جمعیشان حرف بزند. با بچههای حاضر هم مصاحبه میکنند و بازخورد میگیرند از آنچه از مهمان آن روز شنیدهاند. غالبن حیرتزدهاند و با هر مهمان رویایی در سرشان نقش بسته برای آیندهشان یا مصمم شدهاند برای رسیدن به آنچه در فکرش بودهاند. این را در نینی چشمهایشان هم میشود دید. تیتراژ قشنگی هم دارد، کاملن مطابق با روحیهی نوجوان؛ «فریاد بزن... فریاد بزن...». حتا من را هم به وجد میآورد. من هر بار با دیدن گذری این برنامه بغض میکنم. عمیقن دلم میخاهد برگردم به روزهایی که چشمهایم قابلیت اینطور درخشیدن را داشتند برای آنچه که در آینده ممکن است پیش بیاید. یا زمانی که به خودم بگویم فرصتی هست برای هدفهای بزرگ ساختن و بزرگ شدن (نه که حالا فرصت نباشد، نه). من یادم هست که در انتهای کودکیام همیشه دلم میخاست ۱۶ ساله شوم. چون احساس میکردم دیگر «واقعن» بزرگ حسابم میکنند. همیشه در گوشم خاندهبودند که تو بزرگتر از سنت هستی. اگر یک حماقت واقعی در زندگیام کرده باشم این بوده که به این حرف اعتماد کردم و فرصت کودک بودن را از خودم گرفتم. حالا در اواخر ۲۳ سالگی هستم و هدفی اگر مانده کوتاهمدت است برای اینکه خودم را راضی نگه دارم که زنده بمانم. هدفهای بزرگ هنوز هم در ذهنم نقش میشود. اما همینکه حباب خیالم میترکد و برمیگردم به جایی که نشستهام (غالبن روی تختم یا صندلی اتوبوس خط ۳۴)، همهی آن نقوش زیبا و نگارگریشده فرو میریزد. من حالا مجموعهای شدهام از تلاشهای کوچک برای بقا و سوالها و جنگهای ذهنیام هیچ هدف بزرگی را تحمل نمیکند. هدف، یافتن است و وسیلهاش را هر چه بیشتر میگردم، کمتر پیدا میکنم. من دیگر نه به فضانورد شدن فکر میکنم و نه به آدمی که دارد چیزهای بزرگ کشف میکند، یا حتا دارو میسازد. من زیر گزارشکارهای آزمایشگاهها -که در بهترین حالت کاغذهای توزین آزمایشگاه بعدی بودند، دفن شدم. از زیر همین پارهکاغذها به بچههایی فکر میکنم که چشمانشان میدرخشد، پر از ایدهاند و جسورند و منتظر منجیای که دستشان را بگیرد و ببردشان به رویاهایشان. برای همین آنطور مشتاق به حرفهای مهمان برنامه گوش میکنند و هیجانزده میشوند. ۴-۵ سال دیگر بیشترشان روزی ۱۲ساعت دستشان را گرفتهاند به شقیقههایشان و دارند شبیه هم میشوند: دکتر یا مهندس. از این نوجوانهای کاریکاتوری و رنگرنگ امروز یک تودهی مکعبی بیرنگ باقی میماند و رویاهایی که زیر یک فریب بزرگ خاک میخورند، به این امید که روزی -بعد از سالها نان و تره خوردن- از صندوقخانه بیرون آورده شوند، وقتی که دیگر ماهیهای لغزندهای در اقیانوس آرام نیستند. من عمیقن دلم برای آن چشمها و چشمهای آن روزهای خودم میسوزد و راه به جایی نمیبرم، همانطور که همیشه...
Narge30، سه شنبه دوم بهمن ۱۳۹۷، 20:15 |
|
|||