- به نام خدا - 

 

میگم بسه دیگه. بیا این بار دیگه تو ادبیات گم نشم. بیا دیگه دنبال زبان خوب نباشم. همه حرفامو نریزم تو استعاره که بعد، دو سال دیگه، پنج سال دیگه، نفهمم اون موقع چه مرگم بوده. نه که حالا بتونم بگم چه مرگمه. نه. احتمالن هیچ‌وقت نمیتونم بگم. نه می‌خوام. نه می‌تونم. میلادم فهمیده من نمی‌تونم حرف بزنم. دعوامون که میشه براش می‌نویسم می‌فرستم. ساعت ۳ نصفه شب. وقتی ۶ ساعت تو خودم، تو مغزم، حرفاشو شنیدم، حرفامو خوردم، داد و قال کردم، گریه کردم، عصبانی شدم، لبامو از تو جویدم... تازه وقتی رفتم تو رختخواب دیدم خوابم نمی‌بره شروع کردم براش نوشتم. تهشم گفتم دوست دارم. نمی‌دونم چرا انتظار داشتم وقتی همیشه همه بهم میگفتن خیلی خوب می‌نویسی، الکی یا راستکی، بتونم خوبم حرف بزنم. هیچ‌وقت نتونستم. یه خیال الکی بوده همه‌ش. محمدحسن از توانایی لیست‌کردن کلمات می‌گفت. می‌گفت زیبایی خودشو داره. مثلن احسان عبدی‌پور بلده. من بلد نبودم هیچ وقت. حالا میلاد بلده. املا و انشاش خوب نبوده. اما وقتش که میشه قدرت کلماتش از نیروگاه بوشهر بیشتره. تا امروز که ۲۵ سالمه و بیشتر از ۱۴ سالشو نوشتم، قشنگ‌ترین تصویر زندگی‌مو میلاد ساخته. نقاشی‌شو کشیدم گذاشتم کف لپ‌تاپم. هی می‌بینمش، هی کیف می‌کنم.
یه چندپارگی دردناکی بهم عارض شده. یه تیکه‌م افتاده جنوب، سیریا گوش میده و احسان عبدی‌پور. یه تیکه‌م صبحا و شبا قرآن میخونه. یه تیکه‌م عصرا میشه خانوم خونه. ظرف می‌شوره، خونه رو تمیز می‌کنه، بعضی وقتا غذا می‌پزه، تو پیج کیک‌پزی کامنت می‌ذاره. یه تیکه‌م سر کار اعتمادبه‌نفس داره. راحت میگه نه. با مردم، این ترسناک‌ترین موجودات زمین، حرف می‌زنه. یه تیکه‌م شبا دل‌تنگ میشه می‌ره تو گروه باران می‌چرخه. خسته شدم از بس نوشتم دل‌تنگم. درش کجاست که هیچ‌وقت باز نمیشه؟ تو خوشی، تو روزمرگی، تو غم، همه‌ش دلم تنگه. بعد تا یه نشونه پیدا می‌کنه از توی خودش، پقی می‌زنه زیر گریه. دیگه گریه جواب نیست. فرداش می‌پیچه تو کله‌م میشه سردرد. میشه بی‌حوصلگی. یه دفعه به میلاد گفتم می‌خوام برم زیر پتو بمیرم. رفت رفت رفت وسط جاده تو تاریکی نگه داشت. بغلم کرد گفت یه پری بوده چند وقت یه بار می‌رفته‌ می‌نشسته یه جا گریه می‌کرده. چون دلش تنگ می‌شده از این دنیا. انقد خوب بوده که طاقت دیدن بدیای دنیا رو نداشته... من دیگه نمی‌تونم عکسای یه سال پیشو ببینم. نمی‌تونم آهنگاشو گوش کنم. نه که غمگین باشن. فک کنم شادترین روزای عمرمن. حالا اگه برم سراغشون، اگه از ذهنم رد شن، گریه‌م می‌گیره. دست خودم نیست. امشب دلم میخواست تنها باشم. وسط حرفام گفتم شام نداریم. نیومد. آخر شب گفت هر روز بیشتر از قبل دوسم داره. من هر روز بیشتر از قبل حس می‌کنم لیاقت ندارم. نمی‌دونم چه مرگمه. هیچ‌وقت نمی‌دونستم.
بهار بهم میگه زود بچه بیار. میگم برا چی باید یکی دیگه رو بدبخت کنم؟ میگه احساس بدبختی می‌کنی؟ میگم اغلب اوقات. بعد پیش خودم اصلاحش می‌کنم: شاید بدبختی نباشه، اما احساس غم می‌کنم. همون اغلب اوقات. فک می‌کنم زندگی کردن تا ۵۰-۶۰ سالگی باید خیلی سخت باشه. تا این‌جایی که مامانم هست و از درد شب و روز نداره. تا این‌جایی که نمی‌دونم دلشونو به چی خوش کردن. من در بهترین حالت فقط چند ماه مداوم می‌تونم دلمو خوش نگه دارم. بعدش حتمن چند ماه دیگه میرم رو لبه‌ی زندگی، بندباز میشم و راه میرم تا بگذره برسم یه جایی استراحت کنم واسه راند بعدی. کارای زیادی هست که دلم می‌خواسته بکنم. خیلیاشو شروع کردم، خیلیاشو نه. واسه همه‌ی شروع‌کرده‌هام تو مرحله‌ی مبتدی موندم. یه مبتدی که خیلی خوب کارشو انجام داده و احتمالن می‌تونه یه حرفه‌ای بشه، اما حالشو نداره. نوشتن، گوش دادن، کتاب خوندن، آواز، موسیقی، آشپزی، نقاشی، داروسازی، کمک‌کردن. اینا همه‌ی شروع‌کرده‌ها و نکرده‌های منن. فک می‌کنم وقتی بمیرم اینا چی میشن؟ اینا که هیچ‌کدومشون به اون‌جایی نرسیدن که موندگار بشن، به کسی منتقل بشن یا جایی ثبت شن. غیر از اینا، دل‌تنگیام، عکسام، نوشته‌هام، موسیقیایی که دوست داشتم، اینا کجا میرن؟ پودر میشن یا با روحم میان اون‌طرف؟
خانم امینی می‌گفت اگه یکی باشه مثه خودت، زندگی بی‌روح میشه، از جریان میفته. حالا که نمی‌تونم پا‌به‌پای میلاد تو جریان زندگی باشم خوبه؟ حالا که می‌ترسم اونو بکشم پایین، کودک درونشو بکشم، درسته؟ واسه قضاوت زوده. اما ترسش، نگرانی‌ش منو مچاله می‌کنه. چند وقت پیش گفت بابام یه حرفی زده خیلی رفته تو مغزم. گفته احتمالن یک سی ام زمانی که میتونین با هم باشین گذشته. حالا یه کم بالا، پایین. لذتشو ببرین. پیش خودم فک می‌کنم حداکثر ۱۴ سال دیگه وقت داریم. من قبل از ۴۰ سالگی اینجا رو می‌ذارم میرم. اگه یه روز ۴۱ سالم بود و داشتم این نوشته رو می‌خوندم احتمالن خیلی ناراحت می‌شم. مگر این‌که استحاله‌ای تو زندگی‌م اتفاق افتاده باشه. من کن فیکون خداوندو تو همه‌جای زندگیم دیدم. اینم فیکونه. یقین دارم. جزئیاتشم با خودش قرار گذاشتم. بهار میگه دلت میاد نبودی منو نمی‌دیدی؟ دلم نمیاد. خیلی چیزای دیگه‌م هست که باید می‌بودم و می‌دیدم. ولی این‌همه ندونستن و دل‌تنگی آدمو از پا درمیاره. یادم نیست چند سال پیش، ولی همین‌جا نوشتم: «چرا این تشنگی هست و آن سیراب‌شدن نه؟» از بیرون که نگاه کنی تقصیر خودمه. ولی خب حالا میشه یه وقتایی هم از تو نگاه کنیم؟ یه روزی می‌گفتم نمیرم که کتابایی که می‌خوامو بخونم. که یه کتابخونه بزرگ داشته‌باشم. حالا نمی‌دونم هنوز می‌خوام یا نه. یه‌روزی هم به یکی گفتم کتاب و موسیقی رو ازم بگیر دیگه زنده نمی‌مونم. گفت من نمی‌خوام چیزیو ازت بگیرم. منم چرت می‌گفتم. بی‌همه‌چی هم زنده می‌مونم. لابد با یه فلاکتی بیشتر کمترِ حالا. آدم چه می‌دونه؟
وضعیت یه‌جوری شده که بعضی‌وقتا که دارم با خودم فک می‌کنم، به خدا میگم میشه این‌جاها رو نشنوی؟ نذاری به حساب ناشکری؟ حالا نشستم نوشتم شاید دو سه نفر دیگه‌م بخونن، ولی میشه بازم نزنی به اون حساب؟ سروتونین کم و زیاد شده. تقصیر من نیست. وگرنه تو می‌دونی که ما نسل ابریم. تو می‌دونی که از دیده خون دل همه بر روی ما رود. تو می‌دونی که اینا همه‌ش هواهای نهفته‌ی توی سینه‌س. سینه‌ای که بعضی وقتا فراخه و بعضی وقتا میشه اندازه آواز اون گنجیشکه تو سرما. نه فراخی‌ش دست منه و نه تنگی‌ش. وقتای فراخی تو نشستی توش. وقتای تنگی‌ش نمی‌دونم کی. مرسی که زنده بودم اون ماه هاله‌دار چند شب پیشو کنار میلاد دیدم.

Narge30، پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۹، 1:9 |

- بالرحمن -

 

دارم با ب. حرف می‌زنم. می‌خواهم برایش بنویسم با قلبی پردرد و دلی آکنده از اندوه. می‌نویسم. نگاهش می‌کنم و پاک می‌کنم. دیگر مثل قبل نمی‌توانم از غم‌هایم برایش بگویم. نه که ب. تغییری کرده باشد. اصلن ربطی به رابطه‌ی من و ب. ندارد. تنها شرایط زندگی من تغییر کرده و من حالا از چیزهایی غمگین می‌شوم که گفتنش به ب. دردی را دوا نمی‌کند. شاید فقط نگرانش کند، یا مرا در رودربایستی غریبی بگذارد که حالا اگر بگویم و بعد رفع شود -که می‌شود- چه؟ 
مرا از یک شهر بزرگ دودآلود و پرجمعیت و خسته، سوار یک قایق بادی کوچک کردند و روی آب‌های اقیانوس آوردند تا یک جزیره‌ی روشن خلوت، که در کتاب‌ها خوانده‌بودم و در فیلم‌ها دیده‌بودم. من، شگفت‌زده از این حجم رنگ و زیبایی، زندگی در آن جزیره را انتخاب کردم و شادان و خندان شروع به دویدن روی ماسه‌های گرم و نرمش کردم. از بلوغ اجباری شهرم فاصله گرفتم و کودکی شدم که از جزیره لذت ببرم. درخت‌هایی دیدم که تا امروز ندیده بودم و میوه‌هایی خوردم که تا امروز نخورده‌بودم. سرمست از این دیدنی‌ها و خوردنی‌ها کوچک و کوچک‌تر شدم. فراموش کردم که بزرگ‌شده‌ی آن شهرم. به آن سوی جزیره رسیدم و از افقِ اقیانوس شهرم را دیدم. خورشید در اقیانوس رو به غرق‌شدن بود و من دل‌تنگ شدم. دل‌تنگ توده‌ابر آلوده‌ی بالای شهر. دل‌تنگ لباسی که این‌قدر برایم بزرگ نباشد. به من نگفته‌بودند جزیره جایی دارد که از آن‌جا شهرم را می‌بینم. اصلن نگفته‌بودند جزیره دل‌تنگی دارد. من با امید شهرم را ترک کرده‌بودم و حالا ساعت‌هاست که لبه‌ی تپه‌ی آن سوی جزیره نشسته‌ام و به افق چشم دوخته‌ام. ساعت‌هایی که روز و هفته را رد کرده‌اند. 
این تصویر غم‌انگیزترین تصویری بود که تا امروز ساخته‌بودم. و این ترجمان قلبی پردرد و دلی آکنده از اندوه است. 

Narge30، شنبه ششم دی ۱۳۹۹، 1:10 |

template design by: e.vakili