- بالرحمن -

 

دارم با ب. حرف می‌زنم. می‌خواهم برایش بنویسم با قلبی پردرد و دلی آکنده از اندوه. می‌نویسم. نگاهش می‌کنم و پاک می‌کنم. دیگر مثل قبل نمی‌توانم از غم‌هایم برایش بگویم. نه که ب. تغییری کرده باشد. اصلن ربطی به رابطه‌ی من و ب. ندارد. تنها شرایط زندگی من تغییر کرده و من حالا از چیزهایی غمگین می‌شوم که گفتنش به ب. دردی را دوا نمی‌کند. شاید فقط نگرانش کند، یا مرا در رودربایستی غریبی بگذارد که حالا اگر بگویم و بعد رفع شود -که می‌شود- چه؟ 
مرا از یک شهر بزرگ دودآلود و پرجمعیت و خسته، سوار یک قایق بادی کوچک کردند و روی آب‌های اقیانوس آوردند تا یک جزیره‌ی روشن خلوت، که در کتاب‌ها خوانده‌بودم و در فیلم‌ها دیده‌بودم. من، شگفت‌زده از این حجم رنگ و زیبایی، زندگی در آن جزیره را انتخاب کردم و شادان و خندان شروع به دویدن روی ماسه‌های گرم و نرمش کردم. از بلوغ اجباری شهرم فاصله گرفتم و کودکی شدم که از جزیره لذت ببرم. درخت‌هایی دیدم که تا امروز ندیده بودم و میوه‌هایی خوردم که تا امروز نخورده‌بودم. سرمست از این دیدنی‌ها و خوردنی‌ها کوچک و کوچک‌تر شدم. فراموش کردم که بزرگ‌شده‌ی آن شهرم. به آن سوی جزیره رسیدم و از افقِ اقیانوس شهرم را دیدم. خورشید در اقیانوس رو به غرق‌شدن بود و من دل‌تنگ شدم. دل‌تنگ توده‌ابر آلوده‌ی بالای شهر. دل‌تنگ لباسی که این‌قدر برایم بزرگ نباشد. به من نگفته‌بودند جزیره جایی دارد که از آن‌جا شهرم را می‌بینم. اصلن نگفته‌بودند جزیره دل‌تنگی دارد. من با امید شهرم را ترک کرده‌بودم و حالا ساعت‌هاست که لبه‌ی تپه‌ی آن سوی جزیره نشسته‌ام و به افق چشم دوخته‌ام. ساعت‌هایی که روز و هفته را رد کرده‌اند. 
این تصویر غم‌انگیزترین تصویری بود که تا امروز ساخته‌بودم. و این ترجمان قلبی پردرد و دلی آکنده از اندوه است. 

Narge30، شنبه ششم دی ۱۳۹۹، 1:10 |

template design by: e.vakili